العلامة المجلسي

43

حياة القلوب ( فارسي )

الهى به تو سپردم واز تو عهد وپيمان مىگيرم كه آن را حراست ومحافظت نمائى ، واگر در غيبت من آن فرزند به ظهور آيد بايد كه نزد تو از ديده گرامىتر واز جان وزندگانى عزيزتر باشد ، واگر توانى چنان كن كه ديده‌اى بر أو نيفتد كه حاسدان ودشمنان أو بسيارند خصوصا يهودان كه عداوت ايشان در أول امر بر تو ظاهر شد واگر از اين سفر برنگردم وخبر وفات من به تو رسد بايد در محافظت وكرامت أو تقصير ننمائى ، چون به سنّ شباب رسد أو را به حرم خدا برگردانى وأو را از عموهايش دور نگردانى كه حرم خدا خانهء عزّت ونصرت ماست . سلمى گفت : سخنان تو را شنيدم وبه جان قبول كردم ودلم را از ذكر مفارقت خود به درد آوردى واز حق تعالى سؤال مىنمايم كه تو را بزودى به من برگرداند . پس هاشم با برادر خود وساير أقارب بيرون آمد ، هاشم رو بسوى ايشان كرد وگفت : اى برادران وخويشان ! مرگ راهى است كه هيچ كسى را از آن چاره نيست ومن از شما غايب مىشوم ونمىدانم كه بسوى شما برمىگردم يا نه وشما را وصيت مىكنم كه با يكديگر متفق باشيد واز هم جدا مشويد كه مورث مذلت وخوارى شما مىگردد نزد پادشاهان وغير ايشان ودشمنان در عزّت ودولت شما طمع مىكنند ؛ برادرم مطّلب را خليفهء خود مىكنم بر شما زيرا كه أو عزيزترين خلق است نزد من ، اگر وصيت مرا بشنويد وأو را پيشواى خود دانيد وكليدهاى كعبه وسقايت زمزم وعلم جدّ ما نزار وآنچه از كرامتهاى پيغمبران به ما رسيده است به أو تسليم نمائيد فيروز وسعادتمند مىگرديد ؛ وديگر وصيت مىكنم شما را در حقّ فرزندى كه در رحم سلمى است كه أو را شأني عظيم ورتبه‌اى بزرگ خواهد بود ، پس در هيچ باب مخالف قول من مكنيد . گفتند : شنيديم گفتار تو را وأطاعت كرديم فرمودهء تو را وليكن دلهاى ما را به وصيت خود شكستى . پس هاشم به جانب شام متوجه شد ، چون به مقصد رسيد ومتاع خود را فروخت وامتعهء مناسب خريد وتحفه‌ها وهديه‌ها براي سلمى تحصيل كرد وخواست كه متوجه جانب مدينه سفر كند أو را عارضه‌اى روى داد واز رفيقان بازماند وروز ديگر مرضش